امام مهدی (عج)
او نگران ما بود و خدا را از خود خدا برای ماگدایی میکرد
سه شنبه 14 شهريور 1391برچسب:, :: 21:44 :: نويسنده : نیلوفر به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین یه روز بعد از ظهر کاغذ را برداشتم و با حرص نوشتم: نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه ... خدایا نه ! من خسته شدم از این همه مشکلات آه دیگر تاب ندارم من از سنگ نیستم من هم آدمم و میفهمم و دردها مرا به ستوه در می آورند و حال به زانو در آمده ام نه نه نه خدایا ! من خسته ام ! فردای آن روز ظهر تلفن زنگ خورد و گفتند : پدرم تصادف کرده و به ته دره رفته ! زانوانم شل شد لب هام میلرزید به محل تصادف رفتم دیدم سقف ماشین به کفش چسبیده شیشه ها خورد شده وسط خیابون خط ترمز ها خودنمایی میکردند از پدرم هیچ خبری نداشتم فکر کردم زبونم لال مرده ! صحنه خیلی بدی بود فکم قفل کرده بود از هیچ کس نتونستم بپرسم بابام کجاست ! اما بعد از گذشت کمی زمان دیدم بابام سالمه سالمه دویدم و محکم بقلش کردم و گریه کردم ولی نتونستم هیچ حرفی بزنم اون هم دستش رو رو سرم گذاشت و گفت : من خوبم و سالم خداروشکر اومدم خونه اون کاغذ رو برداشتم و پرتش کردم اونور و از خدا فقط تشکر کردم و عذر خواهی! خداروشکر نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |